خودنویس

...و سرنوشت‌تان را به دست خودتان سپرد...

خودنویس

...و سرنوشت‌تان را به دست خودتان سپرد...

خودنویس

خودنویس هنوز هم ...
یک عنوان موقت برای این وبلاگ است؛
خودم می‌نویسم
و/یا از خودم می‌نویسم
و/یا برای خودم می‌نویسم..
خودنویس از جوهر درونیش
مایه می‌گذارد تا زیبایی بیافریند..
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
هذا مقام العائذ بک من النار...
العفو...العفو...العفو...
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
اُفَوِّضُ اَمری اِلی الله اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِباد.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
روزگاری به مردم رخ نماید که مرد میان بی‌عرضه‌گی و نادرستی مخیر شود؛
هر که در آن روزگار باشد باید بی‌عرضه‌گی را بر نادرستی ترجیح دهد.
نهج الفصاحه، حدیث 1752.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
کسی که به فکر برآوردن نیاز
برادر مومن مسلمان خود باشد،
تا زمانی که در فکر نیاز او باشد،
خداوند در کار نیاز وی باشد.
امام صادق (ع)-میزان الحکمه.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
خدایا درود فرست بر محمد و آل او،
و هر چه اندیشه مرا مشغول می دارد،
تو خود کفایت نما،
و بدان کار گمارم که فردا مرا از آن پرسش کنی،
و اوقات مرا فارغ گردان،
برای انجام عملی که مرا برای آن آفریدی،
و به مال بی نیازم گردان و روزی مرا بر من فراخ کن،
اما به ناسپاسی و خودپرستی مبتلا مساز،
و رتبه ارجمند ده و به کبر آزمایش مفرما،
و توفیق عبادت ده،
و به خودپسندی عبادت مرا فاسد مکن،
و بر دست من برای مردم خیر جاری کن،
و به منت نهادن آن را ضایع مساز،
و به خوی نیک آراسته ام دار،
و از بالیدن و فخر حفظ کن...

فرازی از دعای مکارم الاخلاق
صحیفه سجادیه
نیایش بیستم

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹
دی
در ارتباط با درک جامعه از پدیده‌های اجتماعی به‌خصوص مدل‌های به روزترش حرف و حدیث بسیار است اما گاهی می‌شود سیل این پدیده‌ها آنچنان همهء شئونات زندگی افراد جامعه را تحت تاثیر قرار می‌دهد و فضای تعاملات اجتماعی را مملو از سوءتفاهمات می‌کند که برای بیان یک گزارهء ساده باید مقدمه‌ای مفصل ایراد کنی. تقصیرش هم گردن فرهنگ‌های مهاجم هست و نیست. فرهنگ مهاجم اگر به سد ژرف اندیشی انسان‌ها بخورد برایش اعتباری نمی‌ماند که بخواهد اینگونه جولان بدهد. ما در بستر این بروزات فرهنگی اندیشه‌های تمدنی بیگانه به قول آن خاک خوردهء صحنهء طنز اشتباهی هستیم! این قصه‌هایی که به اسم روشنفکری و گریز از تحجر به ریش فرهنگ مردم شرق بسته‌اند، بی پشتوانهء فکری مجموعه‌ای از سوتفاهمات است و چوبش را هم خود مردمی می‌خورند که ریش و قیچی را به دست دیگری سپرده‌اند. در این فضای غبارآلود، واژه‌ها هم معنای اصیل خود را از دست می‌دهند و چهارچوب‌ها و سنگ محک‌ها فرومیریزند و بی اعتبار می‌شوند. راه‌حل این مساله هم خیلی ساده است،  اگر آن را اصولا مساله بدانیم. کافیست از خودمان شروع کنیم و یک نه بزرگ بگوییم به هر آنچه "مبانی اندیشه‌اش" ولو به قدر اندکی در تعارض با اصول مسلم و صحیح فرهنگ جامعه است.
  • صبا مهدوی
۱۸
دی
آدمک قصه زمانی طولانی در عمق جنگل تاریک ذهنش فرو رفته بود. با تمام وجود حس سرگشته‌گی داشت. در همین حال، شب‌پره‌های واژ‌ه‌گان یکی یکی از لابه لای شاخ و برگ درهم فرورفتهء افکارش پیدا شدند. حرکت‌های نامنظمشان شبیه گردهمایی رقص کولی‌ها بود. دو گوی نورانی بالای درخت افرایی در آن نزدیکی، شباهنگ‌ تنهایی بود که به شکلی هماهنگ موسیقی زمینه را می‌‌نواخت. همخوانی دستهء وزغ‌ها همراه بوی گزنده و نم رخوت‌انگیز مرداب مشام افکارش را قلقلک می‌داد. از نسیم سردی تنش مور مور می‌شد، نسیمی که از  تندباد رام شدهء خاطرات در دستان انبوه درختان جنگل به جای مانده بود. شب پره‌ها این‌طور نشان می‌دادند که در رقصی نامنظمند ولی برآیند حرکاتشان به سمت آدمک قصه بود. این را وقتی فهمید که در محاصرهء نورانی‌شان قرار گرفت. حالا دیگر وزغ‌ها میدان را به شباهنگ تنها سپرده بودند تا هنرش را تمام و کمال نشان دهد. آدمک چشمانش را ریز کرد تا ارتعاش تارهای تنهایی شباهنگ را بهتر ببیند. آنقدر دقیق شد که وجودش با ضرباهنگ نغمهء شباهنگ به ارتعاش درآمد. رفت و آمد بین گذشته و حال، تاریکی و نور، شادی و غم، وصل و هجران، درد و درمان...همهء احساسات متضاد را با هم تجربه می‌کرد و حتی حضورش هم مایهء تضاد داشت؛ انگار که هم بازیگر صحنه بود و هم تماشاچی...

+ گاه برای رساندن معنا نیازی به جملات پیچیدهء مرکب نیست، همین واژه‌های سادهء جدا جدا که بی اختیار تداعی و جاری می‌شوند با لحن و نظم ضمنی حاکم بر آنها کفایت می‌کند. نهایت اگر فهمش سخت باشد، رجوع به لغتنامه کار مخاطب را راه می‌اندازد مثل همین گذشتن و رفتن پیوستهء بمرانیـــــ...
  • صبا مهدوی
۱۶
دی
قطره‌های روغن را روی سطح آب می‌پاشم و منتظر می‌مانم تا یکدیگر را پیدا کنند و لکهء دسته‌جمعیِ‌شان را تشکیل دهند. آدم‌ها در این دنیا مثل همین قطره‌های روغن هستند. انگار یک درد مشترک آنها را به سمت هم سوق می‌دهد. شاید وقتی مولانا می‌گوید، "از نیستان تا مرا ببریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند" اشاره‌اش به همین معنا باشد، یا وقتی در عین متکلم وحده بودن در مقام عبادت، دست طلب با ضمایر مع الغیر برمی‌آوریم که همهء ما از تو یاری می‌جوییم و همه با هم تو را می‌پرستیم و همهء ما تمنای راه مستقیم به سوی معبود را داریم. گویی این همه عاشق بالفطره دلشان می‌خواهد از درد مشترکشان با هم بگویند، دلشان می‌خواهد دست همدیگر را بگیرند تا قوت قلبی باشد برایشان در این وادی غربت. آشنایانی که رویشان نمی‌شود از نسب مشترک هجران عاشقانه‌شان برای هم بگویند، پای حساب‌ دو دوتا چهارتای دنیا را پیش می‌کشند طفلکی‌ها!
  • صبا مهدوی
۱۲
دی
اوستای افغانی به کارگرش می‌گفت اگر این کار تا آخر امروز تمام شود، در همین خیابان رقص می‌کنم. کار را هم آخرش تمام نکرد...
  • صبا مهدوی
۰۷
دی
این داستان را نه جایی خوانده‌ام و نه کسی برایم تعریف کرده است اما یک وقت‌هایی که ... - که‌اش بماند-، همان وقت‌ها احساس می‌کنی باید کشتی بادبانی‌ات را در دل دریاهای ناآرام برانی، بی دغدغهء آنچه انتظارت را می‌کشد در افق‌هایی دور دست. تا برسی به جزیره‌ای دورافتاده از آدم‌خورها که ذره ذره مجذوب سکنات و هنرمندی‌هایت می‌شوند؛ آنقدر که در چشم آنها به سان الهه‌‌ای می‌شوی رجعت نموده از پس سالهای طولانی غیبت. همان‌هایی که در بدو ورودت در ذهن‌های گرسنه‌شان نقشهء یک شام لذیذ از گوشت غریبه‌های مهاجم را کشیده بودند، حالا در پشت در خیمه‌ء مجللی که برای سکنای تو آماده کرده‌اند به انتظارت می‌نشینند تا پردهء خیمه را کنار بزنی و در کنار آنها ضیافتی ماورائی برپا کنی. این داستان‌ها همه خیالی‌اند. ولی خیالی که ریشه‌اش در واقعیت ذهن ناآرام توست. واقعیتی که چاره‌ای جز تبلور ندارد، آنگاه که راهی برای تبلور در دنیای واقع پیدا نمی‌کند، سر می‌کشد به پس پردهء خیال و از دل ذره ذرهء تبلورش، قصری بلورین می‌سازد برای فرمانروایی ملکهء وجود تو...
  • صبا مهدوی
۰۵
دی
تکبر مثل یک مرض مزمن است که در دراز مدت با آدم قدم به قدم می‌آید و یک دفعه خودش را نشان می‌دهد. ابلیس در تمام آن سال‌های طولانی عبادتش با این مرض هم‌نشین بود. شاید فقط یک سجده بر آدم نکرد اما پایان ماجرایش با رانده شدن از درگاه معبود همراه بود. آدم خیلی که شانس بیاورد شاخ غرورش گیر کند به یک جایی و حسش کند و الا بیچاره است. 

+ و اِذ قلنا للمَلائکَه اسجُدوا لِآدَمَ فسَجَدوا اِلّا ابلیس اَبی و استَکبَرَ و کان مِنَ الکافِرین (بقره - 34).
+ گاهی هم می‌شود در عین تواضع و خاکسار بودن، متکبریم و این حال، قضیه را پیچیده‌تر هم می‌کند.
  • صبا مهدوی
۰۳
دی

دل تنگ باشد، هوا هم سرد. ماجراهای دنیا هم به سامان و سرانجامی نرسیده باشند. دست ببری زیر پر شالی که تازه خریده‌ای، خوب وراندازش کنی و یک دفعه دل شوره به جانت بیفتد که نکند در این سرما لباس گرم نداشته باشد و از این فکر لرزت بگیرد و بروی لای چند دست پتو و باز هم بلرزی. آخرش هم حالیت نشود این سوز سرما دقیقا از کجا می‌آید؛ از درز پنجره‌ها یا عبور خاطره‌ها.


+ زیبا

  • صبا مهدوی
۰۳
دی
دردناک‌تر از همهء دردهای دنیا آن است که آخرش نفهمی برای چه این همه درد را تحمل کردی و اصلا فرض کن همهء زندگیت خوش بوده‌ای آخرش برایت سوال نمی‌شود که چرا من این چند سال را آمدم و خوشی کردم و بعد هم باید بروم؟ چرا این خوشی نباید ادامه پیدا کند؟ گاهی هم آدم می‌فهمد ولی خودش را به نفهمی می‌زند. نمی‌دانم دیگر این چه صیغه‌ای است؟

  • صبا مهدوی