خودنویس

...و سرنوشت‌تان را به دست خودتان سپرد...

خودنویس

...و سرنوشت‌تان را به دست خودتان سپرد...

خودنویس

خودنویس هنوز هم ...
یک عنوان موقت برای این وبلاگ است؛
خودم می‌نویسم
و/یا از خودم می‌نویسم
و/یا برای خودم می‌نویسم..
خودنویس از جوهر درونیش
مایه می‌گذارد تا زیبایی بیافریند..
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
اُفَوِّضُ اَمری اِلی الله اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِباد.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
مباش تند و مغاضب که نعمت دو جهان
نتیجه رخ خندان و طبع آهسته است
"ملک الشعرای بهار"
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
روزگاری به مردم رخ نماید که مرد میان بی‌عرضه‌گی و نادرستی مخیر شود؛
هر که در آن روزگار باشد باید بی‌عرضه‌گی را بر نادرستی ترجیح دهد.
نهج الفصاحه، حدیث 1752.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
کسی که به فکر برآوردن نیاز
برادر مومن مسلمان خود باشد،
تا زمانی که در فکر نیاز او باشد،
خداوند در کار نیاز وی باشد.
امام صادق (ع)-میزان الحکمه.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
خدایا درود فرست بر محمد و آل او،
و هر چه اندیشه مرا مشغول می دارد،
تو خود کفایت نما،
و بدان کار گمارم که فردا مرا از آن پرسش کنی،
و اوقات مرا فارغ گردان،
برای انجام عملی که مرا برای آن آفریدی،
و به مال بی نیازم گردان و روزی مرا بر من فراخ کن،
اما به ناسپاسی و خودپرستی مبتلا مساز،
و رتبه ارجمند ده و به کبر آزمایش مفرما،
و توفیق عبادت ده،
و به خودپسندی عبادت مرا فاسد مکن،
و بر دست من برای مردم خیر جاری کن،
و به منت نهادن آن را ضایع مساز،
و به خوی نیک آراسته ام دار،
و از بالیدن و فخر حفظ کن...

فرازی از دعای مکارم الاخلاق
صحیفه سجادیه
نیایش بیستم

آخرین مطالب
۰۱
آبان

اگر میخواهی محرم راز محرم شوی دلت را بسپار به صدای زنگ قافله کربلا....

صدای زنگی که خبر از اتفاقی عظیم می دهد...

صدای پای محرم که از سیاه پوش شدن شهر و برپا شدن دستگاه عزای حسین در گوشه و کنار به گوش می رسد دل آدم را غم عجیبی فرا می گیرد...

این روزها با خودت وقایعی را مرور می کنی که هم دلت را غصه دار می کند و هم جلا می دهد... راستی مگر جز جان سپردن در راه معبود معنای دیگری برای زندگی وجود دارد... و مگر جز کشتگان سپاه هیهات من الذله کربلا ذبح عظیم تری هست که دل را بسوزاند....

ای همراهان حسین ، این سرزمین نامش چیست... نینوا...کربلا....چقدر این اسم آشناست...گوش دل که بسپاری صدای هل من ناصر ینصرنی حسین را می شنوی....

صدای حر...صدای غلام سیاه رو سفید...صدای حبیب....صدای عون و جعفر...صدای قاسم...صدای علیِ اکبر...صدای عباس...

خوب که نگاه کنی خون پاک ترین اهل زمین را می بینی که گله به گله این صحرا را رنگین کرده است... اجسادی پاک و مطهر که خدا خریدارشان است...

و آخر سر اسارت خاندان رسول الله... و امان از اسارت...

و با محتشم دم میگیری ...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است...باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین...بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

  • صبا مهدوی
۲۲
مهر

سلاااااااااااااااام

خوب ظاهرا قرار نیست این شهرت بد من به بد قولی حتی تو دلنوشته نوشتن هم دست از سرم برداره....

عیب نداره درست میشه سرطان که نیست :)

و اما بعد....

برخلاف ریتم دو خط اول اصلا حالم خوب نیست... خیلی غمگینم .... خیلی دلم آشوبه ... خیلی غصه دارم و شدت این غصه گاهی به حدی میرسه که عصبیم میکنه....

دیدین بعضی وقت ها یکی را عامل تمام بدبختی های خودتون می دونید...

دلتون میخواد سرش داد بزنید .... همه ناراحتی هاتون را سرش فریاد بزنید....

ولی یه لحظه که تامل می کنید می بینید نه نه نه این خیلی بی انصافیه...دقیقا همون لحظاتی که اون فرد برا شما مسیر بدبختی خیالی -رو این خیالی بودن تاکید دارم اما حوصله ندارم شرحش بدم- را فراهم کرده کافیه یه خورده زاویه دیدتون را عوض کنید اون موقع است که می بینید نه اتفاقا تو اون لحظه یه اتفاق خوب افتاده ...حداقل از دید اونی که اینقدر از دستش ناراحتید....

حالا این تامل به همین جا ختم نمیشه... از اون سنگین تر این هست که بعد این تامل می گید خوب اگه این لحظه... این آدم ... این اتفاق عامل این بدبختی خیالی نیست پس کیه...و بعد که خوب نگاه می کنید... عمیق تر که میشید... می بینید اوه انگار یه آشنا...یکی که خیلی نزدیکه ولو اینکه شما خوب نمی شناسیدش...انگار اون مقصره...یعنی یه دو دو تا چهار تا بهتون میگه شما خودت مقصری عزیزم فدات بشم گیر کار از خودته... آره خودت...

خوب من خودم را دوست دارم نمیتونم که به این راحتی دعواش کنم پس می شینم و آسمون ریسمون بهم می بافم که بله اگر من اینطوریم که این بلا سرم اومده خوب منم حق دارم و دلیلش اینه و اونه و .... آره دیگه ولی تهش وجدانی میدونم که تقصیر خودمه و به قول شاعر : ز دست غیر ننالم که همچو حباب همیشه خانه خراب هوای خویشتنم...خوب این گام اول که انگشت اتهام را سمت خودم گرفتم اما ...اما...اما...

اما چی؟

اما اینقدر اراده ندارم که از این گرداب هایل خودم را نجات بدم...اینجاست که دست به دامن خدا میشم و میگم خدایا غلط کردم یعنی خدایا نمی تونم ...نمی تونم خودت نجاتم بده... آخ وقتی خدا میزاره تو کاسه آدم به خاطر این بی ارادگیش چه حالی میده... حداقلش اینه که ایمانت به وجود خدا قوی تر میشه.... خدا جون یا اراده ام را قوی کن یا بزار تو کاسه ام تا کاسه لیس شیطان نشدم... ممنونتم


  • صبا مهدوی
۲۰
شهریور

ماجرا از این جا شروع شد که ....

بر سر یه دو راهی گیر افتادم که انتخاب راه درست برام مشکل بود.

صابون به شکمتون نزنید این ماجرا مثه یه رمان پر کشش نیست که تا مدتها سرگرمتون کنه مثه یه زندگیه واقعیه و حتی از اون هم واقعی تر (البته واقعی بودنش درش شک و تردید هست یعنی ممکنه تخیلی باشه لبخند )

باز هم مثل همیشه راهی را انتخاب کردم که دردش بیشتره.

برا خودم هزار و یک دلیل آوردم که دارم درست انتخاب می کنم.

آخه مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم ... هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم.

آخه من را اهلی کرده اند.

آخه از همین ها گذشته نمیشه کوچکترین ناراحتی محبوبت را ببینی. 

و آخه و آخه و آخه....

خلاصه اینجوریاس دیگه.

همه زرق و برق های اون راه دیگه را گذاشتم و تحمل درد صبوری را بر خودم هموار کردم تا خدا چی بخواد....اگرچه خودم هم به خوبی واقفم این زرق و برق ها زود فروکش میکنه و .... که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکل ها. سپردمش دست خدا...یارب آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ... هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

اما،

حالا که کشتیمون به گل نشسته در آوردنش سخته ...

با اینکه ظاهرا آتیش معرکه خوابیده ولی هنوز دودش تو هوای فکر و ذهن و دلم هست.

خدا کنه حالم زود خوب بشه ... آخه الان وقت این بدحالی ها نیست باز به خاطر هزار و یک دلیل...

از امروز که یه جستجوی چند ساعته لابه لای صفحات وبلاگ ها داشتم و شکر خدا نتیجه آخرش مصداق ضرب المثل عاقبت جوینده یابنده بود شد لبخند تا روزهای بعد که کارهای سخت و بزرگ در پیشه در کنار شما هستم و براتون  به فراخور حال قطعه شعری ... متن ادبی ای... متن ساده ای... دکلمه ای... می نویسم.

 

  • صبا مهدوی