خودنویس

...و سرنوشت‌تان را به دست خودتان سپرد...

خودنویس

...و سرنوشت‌تان را به دست خودتان سپرد...

خودنویس

خودنویس هنوز هم ...
یک عنوان موقت برای این وبلاگ است؛
خودم می‌نویسم
و/یا از خودم می‌نویسم
و/یا برای خودم می‌نویسم..
خودنویس از جوهر درونیش
مایه می‌گذارد تا زیبایی بیافریند..
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
هذا مقام العائذ بک من النار...
العفو...العفو...العفو...
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
اُفَوِّضُ اَمری اِلی الله اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِباد.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
روزگاری به مردم رخ نماید که مرد میان بی‌عرضه‌گی و نادرستی مخیر شود؛
هر که در آن روزگار باشد باید بی‌عرضه‌گی را بر نادرستی ترجیح دهد.
نهج الفصاحه، حدیث 1752.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
کسی که به فکر برآوردن نیاز
برادر مومن مسلمان خود باشد،
تا زمانی که در فکر نیاز او باشد،
خداوند در کار نیاز وی باشد.
امام صادق (ع)-میزان الحکمه.
✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿✿◕ ‿ ◕✿
خدایا درود فرست بر محمد و آل او،
و هر چه اندیشه مرا مشغول می دارد،
تو خود کفایت نما،
و بدان کار گمارم که فردا مرا از آن پرسش کنی،
و اوقات مرا فارغ گردان،
برای انجام عملی که مرا برای آن آفریدی،
و به مال بی نیازم گردان و روزی مرا بر من فراخ کن،
اما به ناسپاسی و خودپرستی مبتلا مساز،
و رتبه ارجمند ده و به کبر آزمایش مفرما،
و توفیق عبادت ده،
و به خودپسندی عبادت مرا فاسد مکن،
و بر دست من برای مردم خیر جاری کن،
و به منت نهادن آن را ضایع مساز،
و به خوی نیک آراسته ام دار،
و از بالیدن و فخر حفظ کن...

فرازی از دعای مکارم الاخلاق
صحیفه سجادیه
نیایش بیستم

معنی همهء این واژه‌ها

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵
آدمک قصه زمانی طولانی در عمق جنگل تاریک ذهنش فرو رفته بود. با تمام وجود حس سرگشته‌گی داشت. در همین حال، شب‌پره‌های واژ‌ه‌گان یکی یکی از لابه لای شاخ و برگ درهم فرورفتهء افکارش پیدا شدند. حرکت‌های نامنظمشان شبیه گردهمایی رقص کولی‌ها بود. دو گوی نورانی بالای درخت افرایی در آن نزدیکی، شباهنگ‌ تنهایی بود که به شکلی هماهنگ موسیقی زمینه را می‌‌نواخت. همخوانی دستهء وزغ‌ها همراه بوی گزنده و نم رخوت‌انگیز مرداب مشام افکارش را قلقلک می‌داد. از نسیم سردی تنش مور مور می‌شد، نسیمی که از  تندباد رام شدهء خاطرات در دستان انبوه درختان جنگل به جای مانده بود. شب پره‌ها این‌طور نشان می‌دادند که در رقصی نامنظمند ولی برآیند حرکاتشان به سمت آدمک قصه بود. این را وقتی فهمید که در محاصرهء نورانی‌شان قرار گرفت. حالا دیگر وزغ‌ها میدان را به شباهنگ تنها سپرده بودند تا هنرش را تمام و کمال نشان دهد. آدمک چشمانش را ریز کرد تا ارتعاش تارهای تنهایی شباهنگ را بهتر ببیند. آنقدر دقیق شد که وجودش با ضرباهنگ نغمهء شباهنگ به ارتعاش درآمد. رفت و آمد بین گذشته و حال، تاریکی و نور، شادی و غم، وصل و هجران، درد و درمان...همهء احساسات متضاد را با هم تجربه می‌کرد و حتی حضورش هم مایهء تضاد داشت؛ انگار که هم بازیگر صحنه بود و هم تماشاچی...

+ گاه برای رساندن معنا نیازی به جملات پیچیدهء مرکب نیست، همین واژه‌های سادهء جدا جدا که بی اختیار تداعی و جاری می‌شوند با لحن و نظم ضمنی حاکم بر آنها کفایت می‌کند. نهایت اگر فهمش سخت باشد، رجوع به لغتنامه کار مخاطب را راه می‌اندازد مثل همین گذشتن و رفتن پیوستهء بمرانیـــــ...
  • صبا مهدوی

نظرات  (۱)

خیلی تصویر سازیش عالی بود!
فقط اینجا:"وصل و هجران، درد و درمان" یکم بوی کلیشه گرفته بود تو ذوق میزد ولی بقیه متن عالی و فوق العاده حس بر انگیز بود. ممنون از این متن عالی
پاسخ:
ممنون از تذکرتون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">